تبلیغات
تجربه روشنایی... - مکث را تمرین کردم

مکث را تمرین کردم

سه شنبه 18 آبان 1395 04:09 ب.ظنویسنده : همسفر اسما

 

در  لیست خرید برای همسرم نوشته بودم یک و نیم کیلو سبزی خوردن!

همسرم آمد، بدوبدو خریدها را خانه گذاشت و رفت که به کارش برسد...

وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم! یک و نیم کیلو نبود! از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد.

حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بیخیال کمتر میگذارم سر سفره.

در  لیست خرید برای همسرم نوشته بودم یک و نیم کیلو سبزی خوردن!

همسرم آمد، بدوبدو خریدها را خانه گذاشت و رفت که به کارش برسد...

وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم! یک و نیم کیلو نبود! از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد.

حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بی خیال کمتر میگذارم سر سفره.

سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد! بله، تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون، نایلون خرید را هم خیس کرده بود.

در بهت و عصبانیت ماندم، از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود! یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟! و یک دعوای بزرگ راه بیاندازم.

ولی بی خیال شدم، توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم ، فکر کردم شب که آمد یک تذکر درست و حسابی میدهم.

بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن...

رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده!ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش و غرغر کنم، ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی، همین.

دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟؟؟ آرام گفتم :

راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود! یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه.

تمام.

همسرم هم در ادامه گفت: آره عزیزم میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری و خسته ﻣﻴﺸﻲ، دیگه نخواستم سبزی هم پاک کنی.

 

آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد، مکث را تمرین و ﺑﻪ همسرم عاشقانه تر نگاه میکردم و فهمیدم اگر آن موقع زنگ میزدم امکان داشت روز قشنگم تبدیل بشه به یک هفته قهر.


آخرین ویرایش: جمعه 21 آبان 1395 09:56 ب.ظ

 
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:35 ق.ظ
Howdy! Quick question that's completely off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly? My weblog looks weird when viewing from
my iphone 4. I'm trying to find a template or plugin that might
be able to fix this problem. If you have any suggestions, please share.
Cheers!
سه شنبه 24 مرداد 1396 09:30 ق.ظ
Your mode of describing all in this piece of writing
is genuinely pleasant, every one be able to effortlessly know it, Thanks a lot.
شنبه 2 بهمن 1395 02:21 ب.ظ
خانوم اسما منمازتحربه شمااستفاده کردم.سپاسگزارم
جمعه 24 دی 1395 08:29 ب.ظ
آفرین برشما که بخاطر یک موضوع بی ارزش همسرتان را تنبیه نکردید وبعد فهمیدید که شوهرتان بخاطرکمک ویاری شما این کارراانجام دادند واین نتیجه اموزشهای کنگره میباشد که نقطه تحملتان بالا رفته است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر